![]() |
![]() |
|
| پرستوی غم |
|
قاصدک " غم دارم
غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من " همه از خویش مرا می رانند . همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند. مادر من غم هاست. مهد و گهواره من ماتم هاست قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست. آسمان نگهم بارانست. قاصدک غم دارم. غم به اندازه سنگینی عالم دارم. قاصدک غم دارم. غم من صحراهاست. افق تیره او نا پیداست. قاصدک" دیگر از این پس منم و تنهایی" و به تنهایی خود در هوس عیسایی" و به عیسایی خود " منتظر معجزه ای غوایی . قاصدک" زشتم من" زشت چون چهره سنگ خارا" زشت مانند زال دنیا " قاصدک" حال گریزش دارم " می گریزم به جهانی که درآن پستی نیست " پستی و مستی و بد مستی نیست . می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست " شاید أن نیز فقط یک رویاست!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:8 توسط ر.آقاپور. |
|
|
باز شب آمد تا...
دوباره روح سرگردان و سرد مرگ" دوباره تازیانه های بیرحم و بلورین تگرگ" دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ" تکرار کنند قصه های تلخ و روزهای نا امیدی مرا. روح من دیگر مسخ هر چه نور " هر چه شور" و هر چه شعور. چه عذابی بود آنروز. آنروز که بر می داشتند پنجره های دلم را و بر جای آن می کشیدند دیواری ضخیم از آجرهای تردید و اضطراب" تا مبادا کلبه دلم را " کلبه خالی از عشق و مملو تنهایی را. گرو سوی نور امید روشن کند. دیگر ز آمید نا امیدم. دیگر شسته اند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من. در اففکارم باران نیست" رود نیست. ترانه و سرود نیست. بردند از من غرور را سرور را" شعر و احساس و شعور را. کشتند در من زندگی را عشق را بندگی را. در سینه ام مدفون شده اجساد نا کام " اجساد بی نام. آمال و آرزوهایم باز حرف یک عاشق افسرده حال بازتنها شدم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:59 توسط ر.آقاپور. |
|
|
چگونه فراموشت کنم تو را" که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی.
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی. و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی. و با صداقت عاشه قانت دلش را بدست آوردی. چگونه فراموشت کنم تو را " که سالها در خیالم سایه ات رو می دیدم. و طپش قلبت را حس می کردم. و به جست وجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم" که خدایا پس کی او را خواهم یافت. چگونه فراموشت کنم تو را" که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند. دستم را به تو می دهم" قلبم را به تو میدهم" فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم" و نگاهم از آن توست" و شانه هیم را که نپرس. دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظلت تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند. چگونه فراموشت کنم تو را" که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت هم رنگ نوشته هایم باشد پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده" فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار. و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:9 توسط ر.آقاپور. |
|
|
وای باران " باران
شبشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ای عزیز من بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم پس با تو بودن را با نگارش و چهرت به هم آمیختته و به تو از تو می نویسم : با تو من همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم با تو آهوان این صحرا کودکان همبازی منند با تو کوههاحامیان وفادار خاندان منند با تو من با بهار می رویند با تومن در عطر یاسها پخش می شوم. با تومن در هر تندر فریاد شوق می کشم. در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در قلقل چشمه ها می خندم ودر نای جویباران زمزمه می کنم با تو من عشق را شوق را زندگی را و مهربانی پاک خداوندی را می نوشم با تو من در غربت این صحرا در سکوت این آسمان و در تنهایی این بی کسی غرق شوق و خروش جمعیتم با تو درختان برادران منند" و پرندگان خواهران منند" گلها کودکان من (پس وجودت همیشه ذلال وپاک همیشه در جریان است) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:17 توسط ر.آقاپور. |
|
|
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم" شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست مرا در اوج می خواهی تماشا کن"تماشا کن دروغین بودم از امروز مرا امروز حاشا کن. در این دنیا که ابر هم نمی گرید به حال من همه از من گریزاند تو هم بگریز ار این تنها. فقط اسمی به جا مانده از آن چه بودم هستم دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی یش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:55 توسط ر.آقاپور. |
|
|
شب
دوباره تنها شدم "دوباره دلم هوای تو را کرده است" خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم " به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم" دوباره می خواهم به سوی تو بیایم" تو را کجا می توان دید؟ در آواز شباویزهای عاشق؟ در چشمان یک آهوی مضطرب؟ در شاخه های یک مرجان قرمز؟ در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را اد گرفته است؟ دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند" برای تو نامه بنویسم. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و گوشه های افق برایت آواز بخوانم. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم" می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرود قلبم را نشنود" و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. دوباره شب... دوباره تپش این دل بی قرارم. دوباره سایه حرفهای تو که روی دیوار رو به رو می افتد. دلم می خواهد همه دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم بنشانم . دوباره شب ... دوباره تنهایی... و دوباره خودکاری که با همه ابرهای عالم پر نمی شود. دوباره شب... دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است . دوباره شب... دوباره تنهایی... دوباره سکوت... و دوباره من و یک دنیا خاطره... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:27 توسط ر.آقاپور. |
|
|
به یاد دل عزیز ترین دوستم (رسول جون) که خنجر از پشت بی وفایان خورده است چند لحظه ای را سکوت می کنیم...
این متن رو تقدیم می کنم به تمامی عاشقان دلشکسته مخصوصا (رسول جون) دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم در دهنه بازیگری کهنه دنیا عشق است قمار و من بازیگر آنم با آنکه همه باخته در بازی عشقم بازنده ترین هست در این جمع نشانم ای عشق از تو زهر است به کامم دل سوخت تن سوخت من ماندم و نامم عمریست که می بازم و یک برد ندارم اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت من زنده از این جرمم و بگذشته مجازات مر گست مرا گر بزنم حرف ندامت بایید که ببازم با درد بسازم در مذهب رندان این است نمازم من در به در عشقم و رسوای جهانم چون سایه بدنبال سر عشق روانم دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 21:55 توسط ر.آقاپور. |
|
|
تو رفتی و ناراحتیم بیش از این باشد که چرا رفتی "این است که چرا انگونه "ناگهان و غریب و سرد و رویایی!
تو رو به غروب و من رو به تو. تو پشت به من" و من پشت به آرزوهای با تو بودن. تو می رفتی و مرا می کشیدی. من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید " خورشیدی که رو به غروب بود . ناگهان از دستم رها شدی " یا دستانم از تو رها شدند . به هر حال جدا شدیم. تو از من" و من از یک دنیا امید. من اشک می ریختم که برگردی" تو می خندیدی به من" که بر گردم ! من می سوختم و تو می سوزاندی. من پریشان و پر از درد " تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی. چهره ات هنگام رفتنه یادم هست " لبهایت خندان بود" سینه ات مالامال از غرور... قلبت از سنگ و آواز خوان و شادان می رفتی و می رفتی. من زانو زده تسلیم عشق شدم "سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو باز ستادم. دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت. آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ" و خط وسط جاده " جای پای طلایی تو بود. تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده " همراه خورشید غروب کردی و رفتی...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:37 توسط ر.آقاپور. |
|
|
باز باران گونه ام را تازه کرد
اشک و خون در دلم شیرازه کرد دیده ام تر شد "نگاهم سرد شد عاطفه از دستهایم طرد شد غم به اعماق وجودم راه یافت بر وجودم تار و پود آه بافت ای نگاهت گرم چون آوای رود چشم هایت نغمه نغز سرود آنچنان یادت درونم موج زد کز دلم اندوه اندوه سر تا اوج زد آه ای خورشید رنگین غروب از نگاهم روح باران را بروب کاش خورشیدی بجوشد در نفس تا نبینم اشک و آه هیچکس. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:6 توسط ر.آقاپور. |
|
|
چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه " بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی دوخته بودم
جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ. جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم " دیروز به یادم می آید. دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی. من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد . چرا که مرا تنها در میان غمها و تاریکیها و سختیها رها کردی و رفتی. راستی یادت هست چگونه رفتی؟ و چرا رفتی؟ مگر من چه کرده بودم؟ آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت گدا گونه به خانه ات روی آورده بودم " چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دانستم ولی افسوس ! در به رویم نگشودی . خدایا مگر من چه کردم که اینگونه از دست او دنیای دردم؟ من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم می گفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم. من که شهره شهر شدم " ولی تو حتی روی مرا ندیدی. من که با هر ناز تو خودم را نیازمندتر می دیدم" من که زندگی را با تو می خواستم " فقط تو " پس چرا رفتی.................. چرا آنگونه بی رحمانه رفتی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:33 توسط ر.آقاپور. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 |
|
RSS
|